قهرمان ميرزا عين السلطنه

1732

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

اطاق مبال در روى « مبال » نشست . خورجين را هم طرف ديگر گذاشت . من و قونسل ايستاده بوديم . تقى رفت جلو گفت اين‌جا « مبال » است . جواب به تركى داد مبال چه‌چيز است ؟ گفت يعنى « جائى » . جواب داد . جائى مائى نمىدانم ، اطاق يك نفرى خوبى است . حالا مىخواهد در را هم قفل كند . البته خوابش مىبرد و همه به‌زحمت مىافتادند . به اين دو اسم چيزى مفهومش نشد . تقى را گفتم رفت توى مبال گفت برخيز . ناچار بلند شد تختهء مبال را بلند كرد بعد گفتيم سرت را جلو ببر ، برد . گفتم بو كن ، بو كرد . آن‌وقت سر را بلند كرده « آنّاديم آنّاديم » ، فهميدم فهميدم . خورجين را برداشته رفت . آن قدر خنده كرديم كه چه بنويسم . خرگه بارى سه ساعت و نيم به غروب مانده به خرگه وارد شديم به خانهء كربلائى ميرزا . چاى خورده يك ساعت خواب كردم . هواى خوش دارد . در اينجا هنوز گندم را درو نكرده‌اند و سبز است . در راه كبك زياد ديده شد . فره‌خال انداخته . توفنگ نداشتيم . آنها هم رم نمىكردند . همه [ بدن ] من نجس است . تطهير ممكن بود اما چه كنم لباس پاك همراه ندارم . از سر كلاه تا پا و كفش نجس است . مذهب اهل سنت اين حنفيها كه در اين صفحه ديده شد خيلى خيلى آسان‌تر و سهل‌تر از شيعه است . اهل كتاب را پاك مىدانند . مسكرات پاك ، وضو دو روز دو روز مىگيرند . ادرار مىكنند خاك عوض آب مىمالند . اما شيعه خيلى احتياط بايد بكند . من هرچه كردم پاك بمانم نشد . فقط آفتابهء كوچكى داشتم از آب ، نجس هم شده بود . آن تطهير را نكردم . در راه‌آهن هم ترياك مىخوردم در مزاج من يبوست شديد مىآورد . تا برسيم مشهد خيلى مانده . آنجا هم كلاه ندارم . زياده چه بنويسم . جند دوشنبه پانزدهم - صبح زودتر سوار شديم تا از جند گذشتيم . بسيار مصفا بود . ظهر در كنار چشمه كه چند درخت بيد داشت ناهار كه تخم‌مرغ و نان و خيار بود صرف شد . به قدر يك ساعت هم خواب كردم . نسيم مىآمد و هوا خوب بود . از قريهء كاردين كه گذشتيم سيدى سوار اسب يرقهء كرنگى « چطر » به سر از عقب رسيده . با تقى قدرى صحبت كرد . بعد به من رسيد .